loading...

کاکتوس صورتی

Content extracted from http://salinsoheil.blog.ir/rss/?1742370011

بازدید : 593
پنجشنبه 17 ارديبهشت 1399 زمان : 5:23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

کاکتوس صورتی

ا

گمونم روز هزاروم قرنطینه بود که گفتم میخوام مستقل زندگی کنم.

مادرم همونطور که داشت پیاز خورد میکرد برای سالاد گفت چه خوب پس اذدواج کن!

گفتم نه، میخوام مستقل زندگی کنم.

پدرم همونطور که موج رادیو رو برای برنامه نزدیک افطار تنظیم میکرد گفت: منظورت از مستقل بودن چجوریه؟

گفتم میخوام تنها زندگی کنم

به یه ثانیه نکشید مامانم ابرو بالا انداخت و گفت همین مونده جلو در و همسایه بگیم دخترمون خونه مجردی داره!

خلاصه بحث بالا گرفت

من یه چیزی گفتم اونا یه چیزی گفتن

اما داشتم فک میکردم الن تو کشورهای پیشرفته از همون بچگی بچه‌هاشونو جوری تربیت میکنن که مستقل بار بیان!

که بعد از یه سن خاصی خودشون بتونن تنها زندگی کنن و این براشون یه پوین مثبته!

برای هزارمین بار به خودم گفتم من فقط تو جغرافیای اشتباهی به دنیا اومدم...

بازدید : 603
يکشنبه 13 ارديبهشت 1399 زمان : 0:23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

کاکتوس صورتی

و حس خوب ینی صبح که از خواب بیدار میشی نوتیف جعبه ایمیل‌هات رو ببینی که بهت جواب داده ^_^

بخشی از نامه‌ش :

"هم پای این جهانی که داره فرومی‌پاشه تا از نو ساخته بشه، بتونیم زنجیرهامون رو پاره کنیم و برای ساختن جهانی که دوست داریم قدم برداریم، حتی اگر اون جهان به شعاع یه اتاق یا خونه مخصوص خودمون بشه. با روابطی که ازشون انرژی می‌‌گیریم و حس خوب پیدا می‌کنیم.
از رویاهات دست نکش.
دنیا و زندگی می‌تونه شکل بهتری داشته باشه و ما می‌تونیم لایق یه زندگی بهتر باشیم اگه بخواهیم."

پ ن : دلم نمیخواد این نامه برقی توی جعبه ایمل‌هام خاک بخوره، میخوام همین جا باشه جلو چشمم 3>

بازدید : 791
يکشنبه 13 ارديبهشت 1399 زمان : 0:23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

کاکتوس صورتی

یه روز عصر وقتی در اوج ناراحتی و ناامیدی بودم بلند شدم و اومدم پشت سیستم. جعبه ایمیل‌ها رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن..

چند سال بود میخواستم برایش نامه بفرستم. اندازه چند سال حرف داشتم. به اندازه تمام روزها و شب‌هایی که از راه دور با حرفهایش وارد فضای سوررئال ذهنی اش شدم و منو جادو میکرد.

نگاهم فقط به کیبورد بود و حرف‌هایی که فرصت پیدا کرده بودن تا هرطوری که هست خودشان را به گوش مخاطب دوست داشتنی ام برسانند.

سرم را که بلند کردم حدودا 7/8 خط نوشته بودم. خواستم دوباره حرف‌هایی که نوشته بودم را بخوانم. اما مکث کردم.

میدانستم با بازخوانی دوباره حساسیتم عود میکند و نامه را نمیفرستم.

پس به خودم فرصت ندادم و در کسری از ثانیه کلید send را زدم :|

بعدش در جواب ذهن سرزنشگرم گفتم : انجام دادن بعضی از کارها از انجام ندادنش خیلی بهتر است. حتی اگر نتیجه آنقدر دلخواه نباشد.

بازدید : 977
يکشنبه 13 ارديبهشت 1399 زمان : 0:23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

کاکتوس صورتی

اونایی که اهل بازی‌های رایانه‌‌‌ای هستن خیلی با این جمله خاطره دارن: GAME OVER!

و میدونن وقتی سیستم این جمله رو نشون میده ینی دیگه نمیشه کاری کرد. یا باید از اول شروع کنی یا بیخیال اون مرحله بشی!

حالا من قبل از اینکه گیم اوربشم دلم میخواد چیزایی که توی این مرحله یاد گرفتمو بیام اینجا بنویسم شاید به درد کسی خورد! شاید هم خودم توی مرحله بعدی لازم داشتمو اومدم دوباره دیدمشون ^_^

حیف این همه اطلاعات نیست که با مردنم مدفون بشن؟

ولی هی باید با خودم کلنجار برم که این ماتحت گرامی‌رو بردارم بیام پشت سیستم براتون بنویسم، از شنیده‌ها

دیده‌ها

کشف کردنها (یه جوری میگم کشف انگار زکریا رازی من بودم :لول )

بازدید : 517
پنجشنبه 10 ارديبهشت 1399 زمان : 19:22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

کاکتوس صورتی

میگفت توی دهه 20 سالگی برای هر کاری فک میکنی زوده و هنوز خیلی وقت داری.

میگن برو سراغ یه کار ثابت میگی هنوز کار مورد علاقه مو پیدا نکردم.

میگن اذدواج کن میگی هنوز کلی وقت دارم.

میگن برو ورزش کن میگی هنوز عضله‌هام تحلیل نرفتن.

میگن سبزیجات بخور غذای سالم بخور میگی بذار فعلا یه فست فود سفارش بدم.

میگفت دهه 30 سالگی وقتیه که میبینی برای خیلی کارها دیره!

شاید به روی خودت نیاری و بگی خوشحالی اما از اینکه خونواده تشکیل ندادی، از اینکه ورزش جزویی از روتین روزانه ت نیست و کلی اضافه وزن و چربی داری پشیمونی...

میگفت امان از 40 سالگی امان! اون وقته که حسرت خیلی چیزها برای همیشه روی دلت میمونه...

که این همه دل دل کردن و امید به آینده ایده آلی که هیچ وقت نیومد چطور زندگیمو تباه کرد...

میگفت ماکه از نسل یه انقلابیم اینجوری شدیم! میفهمی‌چی میگم؟ انقلابی که هیچ وقت توی دلمون اتفاق نیفتاد..!

دکتر داروخونه اسممو صدا زد، بلند شدم داروهامو بگیرم. وقتی برگشتم نبود، رفته بود.

سالین سهیل

بازدید : 640
پنجشنبه 10 ارديبهشت 1399 زمان : 19:22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

کاکتوس صورتی

چند ماه پیش با رفیقم رفته بودیم یه جایی برای استراحت، یکی از دوست‌هام یه سایت فروشگاهی راه انداخته بود اما هنوز خیلی چیزا رو نمیدونست.

اون روز بهم زنگ زد و درباره تولید محتوا چندتا سوال پرسید. منم سعی کردم با یه زبون ساده جواب سوالشو بدم که هم موضوعو درک کنه و هم بتونه کمکش کنه.

تلفنو که قطع کردم رفیقم گفت : برای مشاوره‌‌‌ای که بهش دادی چقدر پول میگیری؟

منم گفتم هیچی همین طور مرامی‌بهش گفتم.

گفت : آدم باید خل باشه تا چیزی رو که میدونه رایگان به بقیه بگه!

این حرفش توی ذهنم موند. این طرز فکرش به نظرم ترسناک بود! ارتباط با آدم‌ها فقط برای پول ب نظرم معیار خیلی چیپ و سبکیه.

هیچ وقت انتخاب و سبک من از پول درآورن این مدلی نبوده! ب نظر من آدم‌ها بهتره تا جایی که میتونن بهم کمک کنن این خودش یه هنره اصیله که هیچ مقدار پولی نمیتونه ارزشش رو تعین کنه.

اما وقتی برای مشاوره‌هات به دوستات توی کارهایی که خوب بلدی انجامش بدی با پول ارزش تعین میکنی به نظرم ارزش کار خودمونو کم میاریم.

به نظرم اینکه بتونیم گره‌‌‌ای از مشکل یه نفر باز کنیم خودش حس فوق العاده‌‌‌ای داره، و مطمئنا اون شخص هم از اینکه مشکلش حل میشه خوشحال میشه و این حس و حال خوب مُسریه..!

بازدید : 578
دوشنبه 7 ارديبهشت 1399 زمان : 12:23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

کاکتوس صورتی

بعضی روزها توی زندگی هست از صبح که پا میشی یه عالمه کار برای انجام دادن داری. شروع میکنی و هر کدومو که تموم میکنی میری سراغ کار بعدی. بعدشم که می‌بینی وقت زیادی تا شب مونده آشپزی میکنی و خونه رو تمیز میکنی. این روزها انگار آم خستگی ناپذیر میشه.

وقتی یه عالمه کار برای انجام داری و سرحالی هر چقدر هم که کارها سخت باشن باز هم انرژی داری و کم تر احساس خستگی میکنی.

اما امان از روزهایی که هیچ کار مفیدی هم انجام ندادیم اما باز هم احساس خستگی و بی رخوتی میکنیم. انگار یه کوه صد تنی رو جا به جا کردیم. نه حوصله کاری رو داریم و نه انرژی و انگیزه ای..! همش میخوایم بخوابیم و به چیزی فک نکنیم.

امیدوارم زندگی همه مون پر باشه از روزهای شلوق پلوغ که آخر شب وقتی میخوای بخوابی به خودت بگی خسته نباشی قهرمان 3>

بازدید : 1061
دوشنبه 7 ارديبهشت 1399 زمان : 12:23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

کاکتوس صورتی

هدفون روی گوشمه و دایان داره میخونه...

و دارم به لیست کارهای تلنبار شده امروزم نگاه میکنم.

امروز بیشتر از هر روز دیگه‌‌‌ای توی لاک تنهایی خودم غرق بودمو از شدت فکر کردن خسته شدم. الن هم پناه آوردم به نوشتن.

فقط اونجا که دایان میگه : یه کاری کن لعنتی جوونی داره میره....!

همین یه جمله کافیه تا خودتو جمعو جور کنی و شروع کنی به انجام دادن تک تک کارهایی که توی برنامه نوشتی. وقتی هم میبینی جلوی هر کدوم تیک میزنی یه حسی مثه فتح یه قله رو داری! و هر بار قبل از اینکه ذهن سرزنشگرم بهم بگه هنوز خیلی از کارهاتو انجام ندادی بهش جواب میدم همین که تونستم چندتایی رو انجام بدم خودش خیلیه! ینی همین چندتا خیلی بیشتر از هیچیه و همین خوشحالم می‌کنه..

بازدید : 656
دوشنبه 7 ارديبهشت 1399 زمان : 12:23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

کاکتوس صورتی

مغازه دار بود و میگفت حتی دلش برای آدم‌هایی که می‌اومدن مغازه و میگفتن حالا میریم یه دور میزنیم بر میگردیم هم تنگ شده :|

هشتگ اثرات قرنطینه

بازدید : 603
جمعه 22 اسفند 1398 زمان : 14:55
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

کاکتوس صورتی

چیزی به شروع سال 99 باقی نمونده و من یه ماهی میشه ریز برنامه‌های سال جدیدو برای خودم نوشتم. از صحبت‌های کلیشه ای و طولانی اخر سال خوشم نمیاد برای همین دلم میخواد یه بخشی از اون رو الن بنویسم.

سال 98 یه سال پر چالش بود برام. کاری به فجایع بزرگی که توی نیمه دومش اتفاق افتاد ندارم چون میخوام بیشتر فوکوس رو بذارم روی بخش‌های خوب زندگی :)

از همون روز اولش سعی کردم جنگجو خوبی باشم. ب نظرم همین پروسه تلاش‌ها و استرس‌ها و شب بیداری‌ها برای انجام یه کار که برات مهمه خودش یعنی زندگی!

احتمالا تا الن متوجه شدین که چقدر عاشق کارمم و واقعا کارم با زندگیم عجین شده! دفترچه خاطرات دوران نوجونیمو که نگاه میکنم همیشه ارزو داشتم کار مورد علاقه مو داشته باشم و ازش لذت ببرم. بابت این مسئله خوشحالم و حسابی خدارو شکر میکنم.

اما برگردیم به سال 98!

بدون اغراق می‌تونم بگم چیزهای خیلی متفاوت و هیجان انگیزی رو برای اولین بار تجربه کردم. بیشتر از هر زمان دیگه‌‌‌ای ریسک کردم و احساسات متفاوتی رو تجربه کردم.

بعضی ادم‌ها رو که میبینم میگن زندگی براشون تکراریه خیلی تعجب می‌کنم! به نظرم زندگی اونقدر پیچیده س که هر روز یه مسئله جدید برامون داره. فقط این ماییم که تصمیم میگیریم استین‌هامونو بالا بزنیم و بریم تو کارش و حلش کنیم یا اینکه نسبت بهش بی تفاوت باشیم! و به روزمره‌های خودمون ادامه بدیم.

به نظر ادمهایی که دور و برمن من ادم سخت گیری هستم :/ و همیشه مخالف این قضیه بودم اما امسال برای خودم ثابت شد که ادم سخت گیری هستم و خب دست خودم نیست! مخصوصا وقتی مسئله کار و پروژه‌های شرکت در میون باشه نمیتونم سخت نگیرم!!!

اما برای زندگی شخصیم دلم می‌خواد سخت نگیرم *_^

به نظرم برای 99 با همون پلن‌هایی که اماده کردم برم جلو خوبه :)

البته باید دید زندگی چه چالش‌های جدید پیش روی من میداره!

و در پایان بگم که تقریبا 95 درصد کارهایی که می‌خواستم توی سال 98 انجام بدمو انجام داد ^_^ خوشحالم ک موفع هدف نویسی با توجه به توانایی‌هام تصمیم گرفتم و برنامه ریزی کردم.

همه اینا برام به این معنیه که خودمو بیشتر شناختم و این واقعا خوشحالم می‌کنه ^_^

تعداد صفحات : 3

آمار سایت
  • کل مطالب : 34
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 3
  • بازدید کننده امروز : 4
  • باردید دیروز : 4
  • بازدید کننده دیروز : 5
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 58
  • بازدید ماه : 37
  • بازدید سال : 3327
  • بازدید کلی : 77889
  • کدهای اختصاصی